تبليغاتX
آگاهی بنیان آزادیست


آگاهی بنیان آزادیست

چند لحظه مکث


تو غفلت پروانه را

در بادهای بی هنگام پاییزی ندیده ای

که بدانی آذرماه

از آواز کدام پرنده تنهایی

این همه زمستان است!


"دعای زنی در راه که تنها می رفت"

سید علی صالحی


نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 8:47 قبل از ظهر توسط محمد| |


سکوت و فوج باد مهاجر،

ودفتر روزهایی که به سبک پاییز ورق می خورند.

در این دور دست،

سیب حرامی بر درخت شب نیست

تا با هم به شیدایی قسمت کنیم.

اینجا

بهشت خواب آلودگان است.....


20آبان 88

اصفهان-8صبح


نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 8:37 قبل از ظهر توسط محمد| |

برهنگی های خلوت من

هیچگاه از چشمان روشنش پنهان نماند

چه شبها تازیانه کلماتش را چون تشنه ای تمنا کردم

.....

و بناگاه در شبی لبریز از بی تابی ،


بوسه اش

چون عصاره درختان کهنسال سرزمینم،

جاودانه ام نمود.

هجدهم آبان 88

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط محمد| |

این پلکها،

گویی هرگز همدیگر را لمس نکرده اند که اینگونه بیتاب اند.

خواب

خواب

خواب

هم آغوشی شبانه دو پلک.......


12شب 16 آبان88

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 8:9 قبل از ظهر توسط محمد| |

آغازی با صدای باران :

راه نفس می بندد این بغض بی پروا

وطنین صدای هر قطره باران

جسور می کند هجوم تنهایی را....


زیر خواب سنگین این شهر پر از فراموشی،

دوباره صدای نفس های همیشه مسافرت را

می شنوم

........


و بعد ناگهان آوار :

"الان نه آدمم، نه اتفاقی کوچک،

گنجشکم.

گنجشکی که به شیشه پنجره ای بسته می خورد....


گوش هایت را بگیر.....

نمی خواهم بشنوی

نمی خواهم بشنوند.....


آنان که تنها صدای "برخورد" و "تقلا" را می شنوند....

می خواهم که هیچ نشنوند....

که هرگز

ن

ش

ن

و

...."


شاید آخر:

گنجشک خیس تب دار

زیر این باران بی امان،

پشت این همه پنجر هء بسته......


چه تند می زند قلب بی تاب ات.......


از شهر که خارج شوی

پشت دامنه فراموشی ها

پنجره آن کلبه چوبی همیشه نیمه باز است.....


4صبح 5 آبان88


نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط محمد| |

آورده‌اند كه پادشاهی از عالمی سؤال كرد كه سبب عدل نوشیروان چه بود؟ گفت: انوشیروان گفته است كه مرا یك نظر عبرت بیدار كرد. روزی در اوایل جوانی به شكار رفته بودم و بر هر طرف سواران می‌تاختند. ناگاه پیاده‌ای سنگی بینداخت و پای سگی بشكست و گامی چند برفت. اسبی لگدی بر آن پیاده زد و پایش بشكست. پاره‌ای راه براندم، ناگاه پای آن اسب به سوراخی فرو شد و بشكست. من به خود باز آمدم و گفتم: «دیدی كه چه كردند و چه دیدند؟  هر كه آن كند كه نباید، آن بیند كه نخواهد.»

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 4:40 قبل از ظهر توسط محمد| |

عکس های 7 مهرماه در همین نزدیکی:


"جاده را

باد روبیده است.

صدای باران است

و

شانه های عریان مهرگان....."


نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط محمد| |


در شگفتم از جهل آشفته این دیار،

از آئینه های دروغ زن پر زنگار،

از قحطی اشک های زلال و

سرخوشی های بی ملال......

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط محمد| |


دلخسته از شب و سودازده جاده های بی سرانجام،

حیران این برهوت ملال انگیز مکرر،

داستان دوستی های کوتاه و دروغ های بی شمار،

هراس از تنهایی در فراوانی صداها.......


راستی! تو درد غریبم را می شناسی؟؟؟؟.....



نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط محمد| |


بوسه بر لبهای شب

راز گفتن زیر تب

مستی و این دفتر لبریز شعر

عاشقی در کوچه های پر زمهر

با تو گفتم، چون نگاهت تازه بود

کاش دردم با تو هم اندازه بود.....

16-6-88



نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط محمد| |


شب رسید و مانفهمیدیم عبور روز را

با که گویم قصه های گریه دیروز را

چشم واژه تر شد از این بی قراری مدام

با نگاهت خط بزن مشق شبی جان سوز را.


مصرع آخر با عنایت یه  روح بزرگ به آخر رسید....

7-6-88

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط محمد| |

زمزمه میکنم؛

صدای آب را،

صدای باد را،

و..صدای این قلب خسته را،

در گوش جانت؛

شاید که ببارد،

شاید که بخواند،

.......................

شاید که بماند.

23-5-88



نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط محمد| |

افسوس ما که زمین را برای دوست داشتن می خواستیم،

خود ناتوان از دوست داشتن یکدیگر بودیم.

اما شما،

سرانجام اگر زمانی فرارسید که آدمی دستگیر آدمی شد،

آن زمان،

از ما با گذشت یاد کنید.

برتولد برشت

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط محمد| |

شمس لنگرودی

شعر زیر مرثیه‌ایست که شاعر گرانقدر و محبوب کشورمان، استاد شمس لنگرودی در روز شهادت ندا آقاسلطان برای وی سروده است. این شعر در مجموعه «۲۲ مرثیه در تیرماه» منتشر شده است:


دخترم!
سنت‌شان بود
زنده به گورت كنند
تو كشته شدى
ملتى زنده به گور مى‌شود.
ببين كه چه آرام سر بر بالش مى‌گذارد
او كه پول مرگ تو را گرفته
شام حلال مى‌خورد.
تو فقط ايستاده بودى

و خوشدلانه نگاه مى‌كردى
كه به خانه‌ات برگردى
اما ديگر اتاق كوچك خود را نخواهى ديد دخترم
و خيل خيال‌هاى خوش آينده
بر در و ديوارش پرپر مى‌زنند.
تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى
مرغى حيران
كه مضطربانه چهره‌ى صيادش را جستجو می‌كند
تو به دام افتادى
همچون خوشه‌ى انگورى
كه لگدكوب شد
و بدل به شراب حرام مى‌شود.
كيانند اينان
پنهان بر پنجره‌ها، بام‌ها
كيانند اينان در تاريكى
كه با صداى پرنده‌ى خانگى
پارس مى‌كنند.
كشتندت دخترم
كشتندت
تا يك تن كم شود
اما تو چگونه اين همه تكثير مى‌شوى.
آه نداى عزيز من

گل سرخى كه بر گلوى تو روئيده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشه‌ى ايران را در ترنم گلبرگ‌هايش فرو پوشانيد
و اينانى كه ندا داده‌اند
بلبلانند
ميليون‌ها تن كه گرد گلى نشسته
و نام تو را مى‌خوانند.
يعنى ممكن است صداشان را كه براى تو آواز مى‌خوانند نشنوى
يعنى پنجره‌ات را بستند كه صداى پيروزى خود را هم نشنوى
ببين كه چه آرام سر بر بالش مى‌گذارد
او كه صيد حلال مى‌خورد.

http://www.mowjcamp.com

نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط محمد| |

إِيَّاكَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْكَهَا بِغَيْرِ حِلِّهَا فَإِنَّهُ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ أَدْعَى لِنِقْمَةٍ وَ لَا أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ وَ لَا أَحْرَى بِزَوَالِ نِعْمَةٍ وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ مِنْ سَفْكِ الدِّمَاءِ بِغَيْرِ حَقِّهَا وَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ مُبْتَدِئٌ بِالْحُكْمِ بَيْنَ الْعِبَادِ فِيمَا تَسَافَكُوا مِنَ الدِّمَاءِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَلَا تُقَوِّيَنَّ سُلْطَانَكَ بِسَفْكِ دَمٍ حَرَامٍ فَإِنَّ ذَلِكَ مِمَّا يُضْعِفُهُ وَ يُوهِنُهُ بَلْ يُزِيلُهُ وَ يَنْقُلُهُ
[ای مالک] از خونريزى بپرهيز، و از خون ناحق پروا كن، كه هيچ چيز همانند خون ناحق عذاب الهى را نزديك و مجازات را بزرگ نمى‏كند، و نابودى نعمت‏ها را سرعت نمى‏بخشد و زوال حكومت را نزديك نمى‏گرداند، و روز قيامت خداى سبحان قبل از رسيدگى اعمال بندگان، نسبت به خون‏هاى ناحق ريخته شده داورى خواهد كرد، پس با ريختن خونى حرام، حكومت خود را تقويت مكن. زيرا خون ناحق، پايه‏هاى حكومت را سست مى‏كند و بنياد آن را بر كنده به ديگرى منتقل سازد.
(نهج البلاغه، فرمان حضرت علی(ع) به مالک اشتر)

نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 7:50 قبل از ظهر توسط محمد| |

تا کوچه کناری راهی نیست

اما،

همه، خودآگاهانه،

گمیم در این هیاهو.

مزمزه میکنیم هر روز،

طعمی تلخ را،

تلخی فاصله دوستان خوب ،

از هم.

6-5-88     1 بامداد


نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط محمد| |

 گریزی نیست،

از خیالی که تو را سخت در بر گرفته،

جسم ناتوان از درک این اندیشناکی،

سنگینی پلک ها و هراس از بی رحمی خواب،

ای روح بی دریغم مرا دریاب با رویایی آراسته.....

و او به خواب می رود

با رویای.......تو.

4-5-88


نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط محمد| |

« قَالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلاَقُو اللّهِ كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ» (بقره-249)

«آنان که می‌پنداشتند با خدا ديدار خواهند کرد ، گفتند: چه بسا گروهی اندک( ضعیف) که بر گروهی بزرگ(قوی) غلبه کند به اراده‌ی خداوند، که خدا باکسانی است که پایدارند»


نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط محمد| |


آنگاه که شوق رویشی عجیب را در دلهامان احساس کردیم ،دستهامان بهم گره خورد تا همه باهم نیروی عجیبمان را دریابیم.نیرویی که خواب سنگین صخره های سکون رابرآشفت وباعث جاری شدن خون یارانمان شد.خونی که تا ابد خواهد جوشید وریشه های وجودمان را آب یاری خواهد کرد.سلاح ما اندیشه ماست و قلمی که در دست داریم

همان سلاح همیشه پیروز در جدال تاریکی وروشنی

http://mowjeno.blogspot.com

نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط محمد| |

پرده فرو افتاد

و

نمایش به آخر رسد.

از ساده لوحی کودکانه ام ، خنده ام میگیرد.

خانه از پای بست ویران بود  و

ما سخت دلبسته به نقش ایوان......

10 شب. 8 تیر88

نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط محمد| |


Design By : Night Skin