آگاهی بنیان آزادیست
چند لحظه مکث
تو غفلت پروانه را در بادهای بی هنگام پاییزی ندیده ای که بدانی آذرماه از آواز کدام پرنده تنهایی این همه زمستان است! "دعای زنی در راه که تنها می رفت" سید علی صالحی سکوت و فوج باد مهاجر، ودفتر روزهایی که به سبک پاییز ورق می خورند. در این دور دست، سیب حرامی بر درخت شب نیست تا با هم به شیدایی قسمت کنیم. اینجا بهشت خواب آلودگان است..... 20آبان 88 اصفهان-8صبح برهنگی های خلوت من هیچگاه از چشمان روشنش پنهان
نماند چه شبها تازیانه کلماتش را چون
تشنه ای تمنا کردم ..... و بناگاه در شبی لبریز از بی
تابی ، بوسه اش چون عصاره درختان کهنسال سرزمینم، جاودانه ام نمود. هجدهم آبان 88 گویی هرگز همدیگر را لمس نکرده اند که اینگونه بیتاب اند. خواب خواب خواب هم آغوشی شبانه دو پلک....... 12شب 16 آبان88
راه نفس می بندد این بغض بی پروا وطنین صدای هر قطره باران جسور می کند هجوم تنهایی را.... زیر خواب سنگین این شهر پر از فراموشی، دوباره صدای نفس های همیشه مسافرت را می شنوم ........ و بعد ناگهان آوار : "الان نه آدمم، نه اتفاقی کوچک، گنجشکم. گنجشکی که به شیشه پنجره ای بسته می خورد.... گوش هایت را بگیر..... نمی خواهم بشنوی نمی خواهم بشنوند..... آنان که تنها صدای "برخورد" و "تقلا" را می شنوند.... می خواهم که هیچ نشنوند.... که هرگز ن ش ن و ...." شاید آخر: گنجشک خیس تب دار زیر این باران بی امان، پشت این همه پنجر هء بسته...... چه تند می زند قلب بی تاب ات....... از شهر که خارج شوی پشت دامنه فراموشی ها پنجره آن کلبه چوبی همیشه نیمه باز است..... 4صبح 5 آبان88 عکس های 7 مهرماه در همین نزدیکی: "جاده را باد روبیده است. صدای باران است و شانه های عریان مهرگان....." در شگفتم از جهل آشفته این دیار، از آئینه های دروغ زن پر زنگار، از قحطی اشک های زلال و سرخوشی های بی ملال...... دلخسته از شب و سودازده جاده های بی سرانجام، حیران این برهوت ملال انگیز مکرر، داستان دوستی های کوتاه و دروغ های بی شمار، هراس از تنهایی در فراوانی صداها....... راستی! تو درد غریبم را می شناسی؟؟؟؟..... بوسه بر لبهای شب راز گفتن زیر تب مستی و این دفتر لبریز شعر عاشقی در کوچه های پر زمهر با تو گفتم، چون نگاهت تازه بود کاش دردم با تو هم اندازه بود..... 16-6-88 شب رسید و مانفهمیدیم عبور روز را با که گویم قصه های گریه دیروز را چشم واژه تر شد از این بی قراری مدام با نگاهت خط بزن مشق شبی جان سوز را. مصرع آخر با عنایت یه روح بزرگ به آخر رسید.... 7-6-88 صدای آب را، صدای باد را، و..صدای این قلب خسته را، در گوش جانت؛ شاید که ببارد، شاید که بخواند، ....................... شاید که بماند. 23-5-88
خود ناتوان از دوست داشتن یکدیگر بودیم.
اما شما،
سرانجام اگر زمانی فرارسید
که آدمی دستگیر آدمی شد، آن زمان، از ما با گذشت یاد کنید.
برتولد برشت شعر زیر مرثیهایست که شاعر گرانقدر و محبوب
کشورمان، استاد شمس لنگرودی در روز شهادت ندا آقاسلطان برای وی سروده است.
این شعر در مجموعه «۲۲ مرثیه در تیرماه» منتشر شده است: دخترم! http://www.mowjcamp.com اما، همه، خودآگاهانه، گمیم در این هیاهو. مزمزه میکنیم هر روز، طعمی تلخ را، تلخی فاصله دوستان خوب ، از هم. 6-5-88 1 بامداد از خیالی که تو را سخت در بر گرفته، جسم ناتوان از درک این اندیشناکی، سنگینی پلک ها و هراس از بی رحمی خواب، ای روح بی دریغم مرا دریاب با رویایی آراسته..... و او به خواب می رود با رویای.......تو. 4-5-88 « قَالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلاَقُو اللّهِ كَم مِّن فِئَةٍ
قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ
الصَّابِرِينَ» (بقره-249) «آنان که میپنداشتند با خدا ديدار خواهند کرد
، گفتند: چه بسا گروهی اندک( ضعیف) که بر گروهی بزرگ(قوی) غلبه کند به
ارادهی خداوند، که خدا باکسانی است که پایدارند» همان سلاح همیشه پیروز در جدال تاریکی وروشنی http://mowjeno.blogspot.com و نمایش به آخر رسد. از ساده لوحی کودکانه ام ، خنده ام میگیرد. خانه از پای بست ویران بود و ما سخت دلبسته به نقش ایوان...... 10 شب. 8 تیر88


شمس لنگرودی
سنتشان بود
زنده به گورت كنند
تو كشته شدى
ملتى زنده به گور مىشود.
ببين كه چه آرام سر بر بالش مىگذارد
او كه پول مرگ تو را گرفته
شام حلال مىخورد.
تو فقط ايستاده بودى
و خوشدلانه نگاه مىكردى
كه به خانهات برگردى
اما ديگر اتاق كوچك خود را نخواهى ديد دخترم
و خيل خيالهاى خوش آينده
بر در و ديوارش پرپر مىزنند.
تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى
مرغى حيران
كه مضطربانه چهرهى صيادش را جستجو میكند
تو به دام افتادى
همچون خوشهى انگورى
كه لگدكوب شد
و بدل به شراب حرام مىشود.
كيانند اينان
پنهان بر پنجرهها، بامها
كيانند اينان در تاريكى
كه با صداى پرندهى خانگى
پارس مىكنند.
كشتندت دخترم
كشتندت
تا يك تن كم شود
اما تو چگونه اين همه تكثير مىشوى.
آه نداى عزيز من
گل سرخى كه بر گلوى تو روئيده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشهى ايران را در ترنم گلبرگهايش فرو پوشانيد
و اينانى كه ندا دادهاند
بلبلانند
ميليونها تن كه گرد گلى نشسته
و نام تو را مىخوانند.
يعنى ممكن است صداشان را كه براى تو آواز مىخوانند نشنوى
يعنى پنجرهات را بستند كه صداى پيروزى خود را هم نشنوى
ببين كه چه آرام سر بر بالش مىگذارد
او كه صيد حلال مىخورد.
[ای مالک] از
خونريزى بپرهيز، و از خون ناحق پروا كن، كه هيچ چيز همانند خون ناحق عذاب
الهى را نزديك و مجازات را بزرگ نمىكند، و نابودى نعمتها را سرعت
نمىبخشد و زوال حكومت را نزديك نمىگرداند، و روز قيامت خداى سبحان قبل
از رسيدگى اعمال بندگان، نسبت به خونهاى ناحق ريخته شده داورى خواهد كرد،
پس با ريختن خونى حرام، حكومت خود را تقويت مكن. زيرا خون ناحق، پايههاى
حكومت را سست مىكند و بنياد آن را بر كنده به ديگرى منتقل سازد.
(نهج البلاغه، فرمان حضرت علی(ع) به مالک اشتر)
| Design By : Night Skin |
